تکه چوبی را که از کنار مرداب آورده بود ، برداشت...
پیرمرد چوب را با حوصله برانداز کرد...
چشمانش مملوء از آرامش بود... مملوء از صبر... مملوء از انتظار... گویی کویر ِ آرامیست که سال های بسیاری را برای رسیدن به باران - معشوقه ی دیرینش- انتظار کشیده است...
چاقوی جیبی کوچکش را برداشت و شروع کرد به تراشیدن پوست چوب و صاف کردن زائده ها... درست همانند وقتی که در آن سختی ها روحش تراشیده می شد تا همانند آینه ای شود... صاف و بی ریا...
و درون چوب را خراشید تا از هرچه گرفتگیست رهایی یابد... درست همانند وقتی که در آن روزگار قلبش خراش بر می داشت و آنقدر دلش زخم خورد و زخم خورد تا از گرفتگی رهایی یافت و چون دریایی بی کران شد...
میله ی داغی را که روی آتش گداخته بود برداشت ....
یادش آمد روزگاری را که کسی که با آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت قلبش را شش پاره کرده بود جز داغ فراق بر دلش هیچ نگذاشت...
و روی چوب شش سوراخ به پاس ِ دل ِ شش پاره اش نهاد...
و تکه چوب را نظاره کرد... پیرمرد با چشمانی که در زیر چمنزار سفید ابروانش پنهان بود تکه چوب را خوب بر انداز کرد...
نوری در چشمانش درخشید .... لبخندی بر لبانش نشست و نفسی عمیق کشید.... تکه چوب را نزدیک لبانش آورد.... چشمانش را بست... تمرکز کرد... بدنش گرم شده بود... چوب را به لبانش چسباند و در تکه چوب روح ِ عشق را دمید... و تکه چوب جان گرفت و نی شد....
و پیرمرد دمید و دمید و دمید.... و تکه چوب آواز عشق سر داد....
گویی پیرمرد دوباره متولد شده بود... چشمانش را بسته بود و مستانه می نواخت... مستانه می دمید... و نی مستانه آواز سر داده بود...
و پیر مرد بی درنگ می دمید.... و نی بی درنگ می خواند....
درخت ِ بید ِ تنهای حیاط پر از گنجشکان ِ کوچکی شد که با نی آواز عشق سر داده بودند... و بید مجنون با دستان نرم و مهربان خود ، گنجشکان را نواز می داد تا شاید خبر از لیلی برایش بیاورند....
و پیرمرد دمید و دمید... و در کویر چشمانش باران جاری شد... و در قلب شش پاره اش عشق زنده شد... و در روح زخم خورده اش شعف پدیدار گشت...
و نی بی درنگ آواز عشق سر داده بود...
و پیرمرد بی درنگ می دمید.....
بارانِ اشک، کویر ِ چشمانش را سرسبز کرد و طنین عشق قلب شش پاره اش را به تپیدن وا داشت...
و بارانِ اشک بارید و بارید و بارید و قلبش تپید و تپید و تپید و پیرمرد دمید و دمید و دمید....
و عشق متجلی شد... و معشوق پدیدار گشت... و پیرمرد عاشقانه برای معشوق دیرینه اش دمید...
و از لیلی پیامی برای بید ِ مجنون ِ پیر رسید...
و پیرمرد پرواز کرد.... و نی همچنان آواز عشق سر داده بود...
