X
تبلیغات
خدا

خدا

و اگر بندگانم بدانند که چقدر به یاد آنان هستم، از فرط شادی خواهند مرد!! (حدیث قد

مهم...!

سلام دوستان.

قبل از همه چیز وظیفه ی خودم می دانم که بابت تمام محبت هایی که نسبت به بنده داشتید و راهنمایی و آموزش هایتان تشکر کنم. هر چند محبت شما عزیزان آنقدر زیاد است که شاید تشکر بدین سادگی حتی قطره ای از این دریا را جبران نکند. 


و اما بر خود می دانم که از شما عزیزان و مهربانان به خاطر کم کاری شش ماهه ام در وبلاگ پوزش بطلبم چرا که فصل تعیین سرنوشت آغاز گشته است و  باید برای رسیدن به آرزوها تلاش کرد  و از آزمون سرنوشت ساز کنکور سربلند بیرون آمد.  به لطف خدا از فردای آزمون دوباره نوشتن از سر می گیرم. 


اما کم کاری بنده به معنای متروک شدن این وبلاگ تا 9 ماه دیگر نیست. بلکه تلاش می کنم هر چند مختصر مطالبی بنویسم که وبلاگ به روز شود تا سعادت داشته باشم بار دیگر نظرات ، انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان را با تمام وجود و عشق و علاقه بخوانم و با راهنمایی های شما عزیزان ضعف های خود را به قوت تبدیل نمایم. 


باز هم از دوستانی که پیوسته با این وبلاگ همراه بوده اند سپاسگزارم و از خدای مهربانمان برای همه آرزوی سپید بختی و شاد کامی دارم. 


تا سلامی دیگر... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

آسمان و زمین....

زمین چشمانش را باز کرد.... به دنبال آسمان گشت... اما هر چه گشت پیدایش نکرد... روز جداییشان را به یاد آورد.... روزی که بهار زندگیشان تمام شد و دوباره تا بهاری دیگر از هم دور ماندند.... به بالا نگاه انداخت... آسمان را دید که حجابی سفید دور صورت خود گرفته بود...

صدایش زد:«آسمان من... آبی ترین ِ من.... زیبا ترین ِ من...»

آسمان چادر سفیدش را کنار زد و به زمین خیره شد...

لحظه ای هر دو ساکت شدند... و آسمان اشک در چشمانش حلقه زد... زمین دستش را دراز کرد تا چشمان معشوقش را از غبار غم پاک کند... اما دست ِ او کوتاه بود و فاصله شان بسیار....

بغض زمین ترکید.... به یاد بهار افتاد که چگونه آسمان را در آغوش می کشید و بوسه بر لبانش می گذاشت.... و اشک در چشمانش جاری شد و به رود ها افتاد و از این غم بسیاری غمناک شدند....


آسمان چشمانش را زیر چادر سفیدش پنهان کرد... می خواست زمین فقط اشک شوقش را ببیند و از آن سیراب شود.... برای همین هیچوقت تابستان نبارید....


و زمین آنقدر گریه کرد که چشمانش خشک شد....


و خدا بر پیشانی اش بوسه زد.... و به او قول داد که پاییز که از راه برسد هدیه های آسمان را به او برساند... تا بار دیگر پر جوش و خروش شود و منتظرِ بهاری دیگر بنشیند..... تا سیراب شود.....

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

الهی...

الهی ...

یازده ماه لحظه شماری کردیم تا سفره ی کرم بگستری و در میان نیکان و خوبان و بهترین هایت ما گنهکاران را هم گوشه ای جای دهی و ما را برای هرچه بد کردیم ببخشی که امید بخشش فقط از تو داریم و هیچ کس را جز تو نداریم...


الهی....

یازده ماه راه خطا رفتیم و آنقدر بی خرد بودیم که از آغوش گرمت دور شدیم و جز سوز و ترس و بی پناهی چیزی نیافتیم...

الهی...

نادمیم و پشیمان... سرافکنده ایم و زخم خورده ... سرکشی کردیم و آغوشت را رها کردیم... اما... اما هیچ کجا گرمی آغوشت و لبخند مهربان تو را نیافتیم....

الهی توبه ی فرزندان بی پناه خود را بپذیر و بار ِ دیگر چون پدری مهربان در آغوشمان بگیر که جز تو پناهی نداریم و امید بخشش تنها از تو داریم...


الهی....

جز تو هیچ نداریم و جز تو هیچ نخواهیم....


ای که در اوج ناامیدی تنها امیدی... ای که در اوج ِ خشکی ، باران ِ رحمتی... ای که ویرانی را با عشق سرشارت دوباره آباد می کنی....

بر دلهای تنگمان با عشق سرشارت باران رحمت فرو ریز و بذر محبت را با دستان توانمندت رشد بده تا قلبمان آکنده از تو شود.... تا عشق بر رگهایمان جاری شود و نزدیک تر از رگهایمان احساست کنیم...


الهی....

چنگ دلمان کوک کن تا نوای تو بنوازد و تنمان را به سماع در آورد تا به تو رسیم...


الهی...

ما را بار ِ دیگر در آغوش گرمت جای ده... ما را بار ِ دیگر ببوس و بار ِ دیگر به ما بفهمان که از تو مهربان تر نیست ای مهربان ترین مهربانان...



عید رمضان بر همه ی شما عزیزان مبارک باد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط امیر حسین  | 

پیرمرد...

تکه چوبی را که از کنار مرداب آورده بود ، برداشت...

پیرمرد چوب را با حوصله برانداز کرد...

چشمانش مملوء از آرامش بود... مملوء از صبر... مملوء از انتظار... گویی کویر ِ آرامیست که سال های بسیاری را برای رسیدن به باران - معشوقه ی دیرینش- انتظار کشیده است...


چاقوی جیبی کوچکش را برداشت و شروع کرد به تراشیدن پوست چوب و صاف کردن زائده ها... درست همانند وقتی که در آن سختی ها روحش تراشیده می شد تا همانند آینه ای شود... صاف و بی ریا...


و درون چوب را خراشید تا از هرچه گرفتگیست رهایی یابد... درست همانند وقتی که در آن روزگار قلبش خراش بر می داشت و آنقدر دلش زخم خورد و زخم خورد تا از گرفتگی رهایی یافت و چون دریایی بی کران شد...


میله ی داغی را که روی آتش گداخته بود برداشت ....

یادش آمد روزگاری را که کسی که با آن خال و خط و زلف و  رخ و عارض و قامت قلبش را شش پاره کرده بود جز داغ فراق بر دلش هیچ نگذاشت...

و روی چوب شش سوراخ به پاس ِ دل ِ شش پاره اش نهاد...


و تکه چوب را نظاره کرد... پیرمرد با چشمانی که در زیر چمنزار سفید ابروانش پنهان بود تکه چوب را خوب بر انداز کرد...

نوری در چشمانش درخشید .... لبخندی بر لبانش نشست و نفسی عمیق کشید.... تکه چوب را نزدیک لبانش آورد.... چشمانش را بست... تمرکز کرد... بدنش گرم شده بود... چوب را به لبانش چسباند و در تکه چوب روح ِ عشق را دمید... و تکه چوب جان گرفت و نی شد....

و پیرمرد دمید و دمید و دمید.... و تکه چوب آواز عشق سر داد.... 

گویی پیرمرد دوباره متولد شده بود... چشمانش را بسته بود و مستانه می نواخت... مستانه می دمید...  و نی مستانه آواز سر داده بود...

و پیر مرد بی درنگ می دمید.... و نی بی درنگ می خواند....

درخت ِ بید ِ تنهای حیاط پر از گنجشکان ِ کوچکی شد که با نی آواز عشق سر داده بودند... و بید مجنون با دستان نرم و مهربان خود ، گنجشکان را نواز می داد تا شاید خبر از لیلی برایش بیاورند....

و پیرمرد دمید و دمید... و در کویر چشمانش باران جاری شد... و در قلب شش پاره اش عشق زنده شد... و در روح زخم خورده اش شعف پدیدار گشت...


و نی بی درنگ آواز عشق سر داده بود... 


و پیرمرد بی درنگ می دمید.....


بارانِ اشک، کویر ِ چشمانش را سرسبز کرد و طنین عشق قلب شش پاره اش را به تپیدن وا داشت...


و بارانِ  اشک بارید و بارید و بارید و قلبش تپید و تپید و تپید و پیرمرد دمید و دمید و دمید....

و عشق متجلی شد... و معشوق پدیدار گشت... و پیرمرد عاشقانه برای معشوق دیرینه اش دمید...

و از لیلی پیامی برای بید ِ مجنون ِ پیر رسید...


و پیرمرد پرواز کرد.... و نی همچنان آواز عشق سر داده بود...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

پوزش به خاطر ....

سلام بر شما دوستان عزیز


امیدوارم همگی سلامت و شاداب باشید


به خاطر کم کاری اخیر در وبلاگ به شدت عذر می خوام.

امسال  قصد دل به دریای امتحان نهایی زدن دارم و کار بسی جان فرساست...

و فکر و ذکر و یاد و کار و حال همه در راستای گرفتن پاره کاغذی به نام دیپلم بسیج شده اند.

و امید داریم که این برهه ی زمانی به خیر بگذرد و همچون همه از این دریاچه ی سهمگین به سلامت بیرون آییم.

و این امر با کمک باری تعالی و تلاش بنده و دعای شما عزیزان میسر خواهد بود.


و تا 20 خرداد سعی می کنم بخوانم و بخوانم تا پس از آن با نیروی بیشتر و دانش فزون تری بنویسم و بنویسم.


پس پوزش بنده را به خاطر کم کاری ام تا نیمه ی خرداد پذیرا باشید....

شاد باشید و به آینده امیدوار....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

بهار ِ عشق...

آسمان و زمین سه ماه از خداوند مهلت گرفتند که با هم باشند و همدیگر را در آغوش بکشند.

شادیشان وصف ناپذیر است. گویی که خداوند بهشت برین را از آنِ آنان ساخته است. گویی که تمام آرزویشان همین بود که در آغوش هم باشند.

وصال محبوب به معشوق در طول این سه ماه متجلی شده است. با این تفاوت که هر دوی آنها هم محبوبند و هم معشوق... و هر دو از این وصال از شادیشان در پوست خود نمی گنجند.

آسمان گاه و بی گاه اشک شوق سر می دهد و زمین با دستان زبرش که پوششی پرین از برگ و گل بر آنها آرمیده اند گونه های آسمان را از اشک پاک می کند و تمام قطرات گرمِ چشم آسمان را در وجودش ذخیره می کند تا در لحظه ی فراق، گرمای عشق ِ پاکِ آسمان را فراموش نکند و بداند که باز هم بهاری دیگر در راه است...

زمین همانند کودکی، از فرطِ شادی خاک بر هوا می پاشد و آسمان از شوق، همچون طوفان می دود و می دود و می دود و بر شنهایی  که رقصان و لرزان قصدِ بازگشت دارند، بوسه می زند و شنها چنان مست می شوند که سماع آغاز می کنند و می چرخند و می چرخند و  می چرخد که به اوج می رسند و آنجاست که می توان عاشقانه ترین سماع را دید. می توان شوق وصال ذراتِ وجود زمین را درک کرد و می توان دید که زمین چطور برای جاودانه ماندن در کنار  مجبوب ، خودش را در هم می شکند....

و آسمان از این عظمت، چشمانش برق می زند و  از شوق می گرید.... و شنها سریع تر می چرخند و سیل اشکها شدید تر فرو می ریزد... و زمین و آسمان هر دو شیرین ترین وصال بعد از یک سال انتظار را تجربه می کنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

لحظه ی دیدار...

کم کم دستهایشان را بلند کردند....

زمین دستهایی را که هر روز و هر روز به برکت اشکهای آسمان بزرگتر می شدند را به سوی پروردگارش دراز کرد. آسمان هم...

زمین یک سال چرخیده بود و چرخیده بود و چرخیده بود تا به آسمان برسد و آسمان یک سال گریسته بود و گریسته بود و گریسته بود تا دست های زمین را از آنِ خود کند...

دستهایشان را به سوی خانه ی پروردگار گرفتند و هر دو  آن مهربان ترین خالق را خواندند که «یا مقلب القلوبِ و الابصار»

منتظر پاسخ ماندند....اما پاسخی نرسید...

نا امید نشدند... فریاد زدند. «یا مدبر الیل و النهار»

و بارِ دیگر انتظارشان برای پاسخ بی ثمر ماند.....کسی جوابی نداد...

آسمان و زمین به هم نگاه کردند.... می خواستند یک بار... فقط یک بار همدیگر را در آغوش بکشند. آرزو داشتند فقط یک بوسه روی گونه های خیس هم بگذارند... آرزوهایشان که از ذهنشان مثل باد رد می شد بغضشان را ترکاند... آسمان شروع به باریدن کرد و زمین سیل اشک را بر رود ها جاری ساخت.... به چشمان هم خیره شدند  و با عشق فریادِ عاشقانه ی بلندی سر دادند که «یا محول الحول و الاحوال»


و اینبار پاسخ آمد... و خداوند به عشق پاکشان پاسخ داد. هر دو را در آغوش گرفت. بر گونه های زمین بوسه زد و از بوسه هایش شکوفه رویید و درختان بیدار شدند و برگ ها آرام آرام متولد شدند و زمین دوباره جان گرفت.

آسمان را نوازش کرد و آسمان از شادی شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن و بادی تند در گرفت.

آسمان و زمین عاشقانه به چشمان هم خیره شدند و ملتمسانه پروردگارشان را نگاه کردند و گفتند «حول حالنا الی احسن الحال»

و دعایشان مستجاب شد.... و زمین ، آسمان را در آغوش کشید و آسمان عاشقانه دست نوازش خود را بر سر  زمین کشید. و لحظه ی بهارِ عشق آغاز شد.

و مردم از شادی جشن گرفتند و سفره ای انداختند و هفت «سین» را برای بزرگداشت «سرور» و شادی آسمان و زمین بر سفره عشق نهادند و همه فریاد عشق سر دادند که «یا مقلب القلوب و الابصار. یا مدبر اللیل و النهار. یا محول الحول و الاحوال. حول حالنا الی احسن الحال»


نوروزتان پیروز!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

تولدت مبارک ای عشق.....

عشق....

این آتشین واژه که دلهای منتظر را به چنان آتشی می کشد که عاشق می سوزد تا معشوق از گرمای وجودش گرم شود و گرمای عشقش را با تمام وجود حس کند.


عشق....

این زیبا ترین واژه که جان تمام منتظرانِ معشوق را نوازش می دهد و امید دیدار را در آنان زنده نگه می دارد.... سال ها.... قرن ها....


عشق....

این امید بخش ترین واژه که چنان معجزه ای می کند که امروزمان را هیچوقت با دیروزمان برابر نمی دانیم و منتظر فردایی هستیم که مطمئنیم کاملا با امروز متفاوت خواهد بود....


زیبا ترین واژه ای که تا به حال گوشها شنیده اند و دل ها حس کرده اند و ذهن ها به یاد دارند....

گرم ترین واژه ای که سرما را از وجودمان می زداید و چنان بهاری در وجودمان پدید می آورد که بهشت را جلوی چشمان خود می بینیم....

عشق....

واژه ای که بهانه می شود تا دست های گرمت را با تمام وجود بفشارم و تو را در آغوش خود مخفی سازم تا هیچ گزندی از هیچ چیز و هیچ کس به تو نرسد....

عشق...

سبز ترین واژه ای که چمن سبزی خود را مدیون اوست... سرخ ترین عبارتی که رُز تمام سرخی اش را از او گرفته است.... و زبیا ترین واژه ای که جهان قسمتی از آن را متجلی ساخته است....


و عشق....

دلیل خلقت ما.... دلیل لبخند خدا.... دلیل هدایت مردم به دست محمد.... و دلیل زنده بودنمان...


و عشق واژه ایست که در وجودمان حماسه می آفریند....



                                                                                       «سپندارمزگان مبارک باد....»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

بزم است....


امروز آسمان دست زمین را گرفت... موهایش را نوازش کرد.... صورتش را بوسید و او را از خواب زمستانی بیدار کرد... تا بار دیگر چشمهایش را ببیند.... تا بار دیگر آن همه گرمی را که از نگاه زمین می بارد حس کند....

امروز زمین از خواب بلند شد.... آسمان را دید.... و سینه اش از عشق گرم شد.... گرم و گرم و گرمتر....

امروز می توانستی شعله های عشق ِ زمینی را ببینی که چگونه به آسمان رفته بود و عشقی آسمانی را خلق کرده بود....

امروز.... مردم همه شاد بودند....

امروز جشن سالگرد عشق آسمان و زمین بود... سالگرد اولین باری که زمین چشمانش را باز کرد تا پی معشوق بگردد و جز آسمانِ وجودش چیزی ندید... و این یعنی عشق....

امروز گرمای عشق همه جا را فرا گرفت... امروز تمام دنیا عشق واقعی را نظاره کردند.... امروز تمام دنیا دیدند که عشق انتظاریست برای وصال معشوق... و قدردانی ایست به شکرانه ی وصالش....

امروز دنیا دید که آسمان چقدر برای دیدن چشمان گرم و عاشق زمین صبر کرد.... و امروز بزم آسمان و زمین است....

امروز شعله های عشق از همه جا پیداست....

امروز.....

     سالگرد دیدار دوباره ی چشمان زمین است....

                                مبارک باد....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  | 

مستانه

>نشسته بود...

 

دستانش را بلند کرد... بلند کرد... بلند کرد... تا به آسمان رسید...

 

گویی از باده ای هفت خط چنان مست گشته بود که هوشیاری به کلی زائل گشته بود...

 

صدای نوای عشق به گوش می رسید.... کمانچه بود که مستانه می نواخت... و او مستانه می چرخید و می چرخید و می چرخید...

 

دف چونان رقصی سر گرفته بود که او را به وجد آورد.... هو الله.... هو الله.... همچنان می چرخید...

 

جز عشق در وجودش هیچ دیده نمی شد....

 

انگار تمام هستی نظاره می کرد... و عارف می چرخید و می چرخید.... و دف می نواخت و می نواخت و می نواخت... دف می لرزید و صدای بر هم خوردن زنجیر هایش چنان می نمایاند که از این همه صلابت مبهوت شده است...

 

 

خدا را می شد دید... می شد حس کرد.... و مرد می چرخید...

 

دف آنچنان مبهوت شده بود که لَنگ می زد... عبای مرد از زمین کنده شده بود و قریب بود که خودش هم جدا شود و برسد به معشوق... دف دیوانه وار می نواخت.... دستان مرد آنچنان بلند شده بود که خورشید را میان انگشتانش می توانستی ببینی.... و زمین شروع به چرخیدن کرد .... و آسمان شروع به باریدن.... و هستی جان گرفت....

مرد همچنان می چرخید و کمانچه همچنان بر روی تارهایش عاشقانه می لغزید....

و عشق را آنجا می شد به چشم دید و خدا را با تمام وجود حس کرد....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط امیر حسین  |